با نام حضرت دوست
سلام:
داشتم کاریکلماتورهای دلنشین و پرمغز و نغز زنده یاد حسین پناهی را می خواندم و همین بهانه عاملی شد که هم سری به اینجا بزنم و غبار مدتها ننوشتن در اینجا ( در برهه ای از زمان وبلاگم غار تنهایی من بود و تنها مفرم از همه چیز و همه کس و سنگ صبورم برای همه آنچه در درونم غوغا می کرد)را که شاید دلیل و مصداق اصلی بسیاری اش را بتوان در همین تک جمله های زیبا یافت را از چهره بلاگم بزدایم وهم چند تایی از آنها را دراینجا با رعایت رسم امانت وبرای پاسداشت ذره ای ازخوبی هایش بازنویسی کنم:
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم
اینجا در دنیای من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند دیگر گوسفند نمی درند به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند.
می دانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... ! از همان زمانی که جای تو به من گفتی : شما فهمیدم پای او در میان است
اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمانها که:پدر تنها قهرمان بود.عشــق،تنـــها درآغوش مادرخلاصه می شد بالاترین نــقطه ى زمین شــانه های پـدر بــود،بدتـرین دشمنانم خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که می شکست اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود.
این روزها به جای شرافت از انسان ها فقط شر و آفت می بینی
راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!حــــال مـــن خـــــــوب اســت ... خــــــوبِ خـــــــوب
میدانی بهشت کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب بین بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری.
وقتی کسی اندازه ات نیست , دست بـه اندازه ی خودت نزن..
این روزها بــی در دنیای من غوغا می کند:
بــیکس ، بــیمار ، بــیزار ، بــیچاره بــیتاب ، بــیدار ، بــییار ،بــیدل ، بـیریخت،بــیصدا ، بــیجان ، بــینوا, بــیحس ، بــیعقل ، بــیخبر ، بـینشان ، بــیبال ، بــیوفا ، بــیکلام،بــیجواب ، بــیشمار ، بــینفس ، بــیهوا ، بــیخود،بــیداد ، بــیروح، بــیهدف ،
بــیراه ، بــیهمزبان
زنده یاد حسین پناهی عزیز
باقی بقایت نازنینم و..............................
علي : ساعت ٩:٥٢ ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱
با نام حضرت دوست
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست؛
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست؛
من انده خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست؛
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست؛
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست؛
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
طوفان ز تو و کرانه از توست؛
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست؛
می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست؛
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست؛
من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست؛
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست.
غزلی از عزیز نازنینم«سایه»
باقی بقایت و....................
علي : ساعت ۱۱:٢۸ ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳٩٠
بایاد حضرت دوست
اندک اندک سال نو از راه می رسد و حیفم آمد گرد و غبار از روی اینجا نزدایم و آماده ورود به بهارش نکنم.از اینرو بهاریه ای برای این دلنوشته در نظرگرفته ام و امیدوارم مقبول افتد:
از وقتیکه قرار و مدار توسط انسانها زاده شدند همراه و همزاد همیشگی هم بودند.با اینکه این دو از دو جنس متفاوت بودند ولی همیشه از اینکه با هم اند راضی و شاد بودند. قرنها و قرنها گذشت واین دو به خوبی و خوشی درکنار هم زندگی کردند.
در حوزه تعریف وظایف ؛ قرار مسئولیت سنگینی داشت. قرار باید همیشه سرموقع و سروقت در محل کارش حاضر می شد تا بتواند وظیفه خود را به خوبی انجام دهد. اعتبار قرار به وقت و زمان و بودنش بستگی داشت. اگر قرار در وقت و زمان مناسب حاضر می شد معتبر بود درغیر اینصورت نا معتبر. با اینکه مدار بر قرار نبود ولی همراه همیشگی هم بودند.
هرچند مدار نیز زاده انسان بود ولی درقید وقت و زمان نبود و با مکان اعتبار پیدا می کرد.قرارومدار خدمات زیادی به خالق خود یعنی انسانها کرده بودند ولی بعضی اوقات عدم هماهنگی شان با هم برای انسانها مشکلاتی را بوجود آورده بود.
موضوع از این قرار بود که مدار گاهی اوقات درمحل خودش نبود و با جابه جایی خود باعث می شد که قرارها سروقت نباشد. مدار باعث بهم خوردن بسیاری از قرارها میشد. البته قرار با این موضوع هیچ مشکلی نداشت و هیچ وقت از مدار ناراحت نمی شد.
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه انسانها از آفرینش چیزی که خود بوجود آورده بودندپشیمان شدند چرا که بسیاری از مناسبات و روابط انسانی مبتنی برقرار به خاطر مدار برهم می خورد.
انسانها تصمیم گرفتند مدار را از قرار جدا کنند .جدا کردن قرار از مدار کار راحتی نبود. پس از سالهای طولانی انسانها با تلاش فراوان هارپ را خلق کنند. هارپ این قدرت را داشت که امواجی را به آسمان بفرستد و پس از انعکاس امواج به کف اقیانوسها پدیده های عجیب طبیعی به وجود آورد و در نهایت باعث جدا شدن مدار از قرار شود. سونامی و زلزله های سهمگین پدیده هایی بودند که باعث این جدایی می شدند.
هارپ ، سونامی و زلزله هایی با میزان های متفاوت ایجاد کرد ولی همبستگی قرار و مدار خیلی بیشتر از قدرت هارپ برای جدا کردن آنها از هم بود.
تا اینکه در اواخر سال ١۴٠۴هارپ ضربه نهایی را وارد کرد .این دفعه سونامی و زلزله به حدی بود که مدار طاقت نیاورد و حلقه پیوندش با قرار گسسته شد.از وقتی مدارو قرار از هم جدا شدند مدار بیقرار شده بود و این بیقراری منجر به تخریب هرچه بیشتر زمین شد.انسانها با آفرینش هارپ هر چند توانستند سر وقت درقرار حاضر شوند ولی زمین را به سوی نیستی و نابودی کشاندند و از مدار خارج ساختند.
عیدت مبارک و سرشار از نشاط و شادی باد
باقی بقایت و..................................................
علي : ساعت ۸:۱٢ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٩
با نام حضرت دوست
مدت مدیدی است که به دلیل مشغله ها و دلمشغولیهای مختلف فرصتی دست نداده تا سری به این کنج عزلت و مامن دل و خلوت انس خودم که خاطرات زیادی از آن درخاطر و دل دارم بزنم و قلمم را براین بازمانده از آن خاطرات تلخ و شیرین سر دهم و بخشی از آنچه در دل و اندیشه دارم را بر این صفحه سفید درقالب یادداشت سفید دیگری برجای نهم.امروز در میان این غوغای بیرون که غربت درون را به جای مینهد؛فرصتی دست داد تا لختی با خود باشم و برای خود و باز سری به این خلوتکده بزنم و باز یادداشتی بنویسم برای آن که دوستش دارم ومی دانم که دوستم دارد و باز بگذارم وبگذرم تا فرصتی دیگر
سال ١۵١٠بود. همه آدمها باهم برابر شده بودند نه فقط در برابر قانون و خدا؛ بلکه در زیبایی،هوش، قدرت و هیچکس بهتر از دیگری نبود. هیچ چیز باعث حسادت و رقابت بین آدمها نمی شد. این تساوی و برابری نتیجه سیاستهای اصل 4444444444 بود.
با این وجود هنوز بعضی چیزها سرجایش نبود مثلا با اینکه اواسط فصل زیبای پاییز بود ولی هوا همچنان گرم بود. باید همه چیز بازتعریف می شد. مجلس قانونگذاری وظایف سنگینی داشت. ازجمله تصویب قانونهای معلول کننده که باید با دقت زیادی صورت می گرفت تا عدالت اجراشود.پس از تشکیل ستاد معلول گر،طبق قانون واحدهای مختلف(خط واحد نه!!!) شروع به فعالیت کردند.
ستاد معلولگر وظیفه داشت همه عادتهای رایج را تغییردهد . واحد بهداشت و تغذیه وظیفه تغییر مواد سبد غذایی را داشت. سبد همان سبد بود فقط مواد داخل آنعوض می شد یعنی از گوشت و میوه خبری نبود و مردم باید نفت خور می شدند.
یکی ازمهمترین برنامه ها اهدای یک رایانه به هر نفر بود که با اجرای آن کشور ای بابا به درجه نهایت عدالت می رسید. درواقع این رایانه حکم یک خورشید را داشت که هر نفر با داشتن آن می توانست همه انرژیها را در اختیار داشته باشد حتی انرژی مثبت. رایانه طوری طراحی شده بود که با یک فندک روشن می شد. پس از بررسیهای فراوان قرار شد ساخت فندک به کشور چی واوا واگذار شود. کشور چی واوا تبحر خاصی در ساختن انواع فندک داشت.
کشور چی واوا به ساختن فندک در مقیاس وسیع پرداخت و این فندکها به کشور ای بابا صادر شد. فندکها به صورت خوشه ای بین مردم توزیع شد ومردم به ترتیب از این فندکها استفاده کردند.
نکته عجیبی که در هنگام استفاده از این فندکها اتفاق میافتاد این بود که به محض استفاده ازآن انفجار رخ می داد. بلافاصله ستاد بحران تشکیل و یک هیات چند نفره عازم کشور چی واوا شد تا دلیل این کار را بررسی کند.هیات چند نفره پس از بازدیدهای متوالی در جریانتولید قرار گرفت ومطمئن شد که همه فندکها قبل ازتحویل به مسئولان ستاد معلول گر درازمایشگاهها کنترل می شوند و هیچ حادثهای در هنگام آزمایش اتفاق نمی افتد.
برای نمونه تعدادی از این فندکها تحویل رییس ستاد بحران قرار گرفت تا پس از بازگشت به کشورشان مورد آزمایش واستفاده قرار گیرد. رییس ستاد پس از بازگشت به کشورش این فندکها را در اختیار کارشناسان و متخصصان این رشته قرار داد تا در ازمایشگاههای مجهز مورد ازمایش قرار گیرند. این حادثه دلخراش حتی درآزمایشگاههای مجهز نیز اتفاق افتاد.
رییس ستاد بحران از مسئولان کشور چی واوا خواست این فندکها را در ازمایشگاههای کشور ای بابا ازمایش کند. دوباره ازمایش در کشور ای بابا انجام گرفت ولی هیچ اتفاقی برای مسئولان کشور چی واوا نیفتاد.
این اتفاق فقط برای مردم کشور ای بابا رخ می داد . ستاد بحران از همه دانشمندان خواست که دلیل اینکار را بررسی کنند. همه دانشمندان و متخصصان پس از آزمایشات مختلف متوجه شدند دلیل اشتعال و انفجار مردم کشور ای بابا نفت خور بودن آنهاست.
ازآن پس مدیران کشور ای بابا نفت را از سبد غذایی مردم حذف کردند و به جای آن آب گذاشتند که قابل اشتعال نباشد
باقی بقایت و..................
علي : ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩
با نام حضرت دوست
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست؛
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود؛
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او؛
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای؛
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای؛
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی؛
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن؛
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو !!! من نیستم؛
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم؛
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی؛
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم؛
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد؛
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت؛
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی؛
مطمئن بودم به من سرمی زنی
درحریم خانه ام در می زنی؛
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود؛
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
باقی بقایت
علي : ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۸
با نام حضرت دوست
روند برگزاری انتخابات و اعلام نتایج و مسایل متعاقب آن بهانه ای شد تا کمی بیشتر درخودم غور کنم و عمیق تر به آنچه در پیرامون مان می گذرد بیندیشم.این چند بیت زیبا شاید بتواند غوغای نهان درون و طوفان بغض فروخفته ام را بهتر بیان کند:
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر
شهر سوگواران؛
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش؛
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکاند، روشنیها محو
در تاریکی دلتنگ، همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد؛
آه باران! ای امید جان بیداران!
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
باقی بقایت و ........................
علي : ساعت ۱٠:۱٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۸
با نام حضرت دوست
در این بنای خاکی ذرات خفتهجان
گویی ورود تو
پیوند مهر دارد با روح خاکیان؛
هر چند آمدنت درمهر نبود
اما با مهرِ ماه بود تمام وجود تو؛
بهاران من
ای جاودانه معشوقِ دوران
معمار عشق بودی
در خاک خستهی بر باد رفتهام؛
امروز هم
هر روزِ من تویی
هر لحظهی ای خجسته است با بودنت؛
خاکستر خموشی دیرینهی مرا
همزاد شعلهها
همراه بارقهای پاک عشق, لبالب از مهرکرده ای؛
ای تابناک مهر فروزان عمر من
ای پاکتر از الههی شیرین خسروان
ای زادهی کیان؛
شاد باش و دیر زی.
باقی بقایت و................
علي : ساعت ۱٠:۳٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸
با نام حضرت دوست
این اندیشه پیوسته در ذهنم در غلیان بوده و هست که آیا قرار است زندگی جاویدی بعد از مرگ باشد یا نباشد؟ وآیا حق دارم از این دنیا لذت ببرم یا نه؟
نکتهی دردناک ماجرا این است که آن زندگی جاودانی تضمیناش زیاد قوی نیست که حتماً فردا سر از بهشت در بیاوریم؛مگر اینکه قرائتمان از دین و حساب پس دادنش خیلی عارفانه باشد.
دنیاهم آن قدر تضمین ندارد که همیشه سعادت و دولت قرینش باشد. پس میماند قصهی:
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
رهزن دهر نخفته است، مشو ایمن از او
فقط آنها که عاشقی میکنند و گرم عشقاند (از هر جنسی) این وضعیت تراژیک چندان نمیآزاردشان. تنها همان گرما، همان ایمان، همان عشق است که سایهی سنگین هولِ این شب دراز را از سرت دور میکند.
برخود خوفناکم برای این واماندگی میان خوف و رجاء وهر روز و هر لحظه با خود زمزمه میکنم در گوش دل که:
گر بماندیم زنده . . . و رنه عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
آرزوی ما هم مثل همهی آن آرزوهای خاک شده. خاکیهایی هستیم از خاک آمده و روان به سوی خاک
باقی بقایتان باد و...............
علي : ساعت ٩:٥٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٧
با نام حضرت دوست
امروز داشتم سخناناقای اوباما در مراسم تحلیف را می خواندم. برایم این تکه اش از روزنه نوع منطق و فلسفه قوی ای که در ورای این سخنان نهفته است جالب و جاذب بود.قضاوت در مورد این سخنان را به خودتان وامی گذارم.
«به جهان اسلام میگویم ما خواهان راهی جدید برای پیشرفت بر پایه منافع و احترام متقابل هستیم. و به رهبران سراسر جهان که میخواهند بذر مناقشه بکارند!، یا غرب را مسئول ناراحتیها و ناهنجاریهای جامعه خود میدانند، میگویم بدانید که مردم شما درباره شما بنا بر آنچه میتوانید بسازید و نه آنچه نابود میکنید، قضاوت خواهند کرد. به کسانی که از راه فساد و فریب و خاموش کردن ناراضیان به قدرت چسبیدهاند، میگویم بدانید که شما در طرف اشتباه تاریخ هستید، ولی ما دست خود را اگر حاضر شوید مشت خود را باز کنید، به سوی شما دراز خواهیم کرد.»
«ما به مردم ملتهای فقیر عهد میکنیم در کنارتان کار کنیم تا کشتزارهایتان را شکوفا کنید، آبهای پاک را به جریان بیندازید، به بدنهای گرسنگان غذا برسانید و افکار گرسنه را تغذیه کنید. به ملتهایی مانند ملت خودمان که از فراوانی نسبی برخوردارند، میگویم ما دیگر نمیتوانیم نسبت به کسانی که بیرون از مرزهایمان رنج میکشند، بیتفاوت باشیم و نه میتوانیم منابع جهان را بدون در نظر گرفتن تأثیر آن مصرف کنیم، زیرا جهان تغییر کرده است و ما باید با آن تغییر کنیم.»
باقی بقایتان و..................
علي : ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٧
با یاد حضرت دوست
به ترانه زیبا و دل انگیز گل پونه های زنده یاد ایرج بسطامی که شاید بتوان در شمار بسیار معدود خوانندگان موسقی اصل ایرانی دانستش که به خوبی می توانست در قالب ردیف ها چپ خوانی را به بهترین شکل ممکنش انجام دهد ،گوش تن و جان سپرده ام و اشک در چشمانم حلقه زده است.
پنج سال پیش در چنین روزی بود که بغض دنیا ازفاجعه ای که بر مردم بم رفته بود؛ترکید و اشک از دیده ها روان شد.
هنوز هر گاه تصویر دردآوری که بر جلد مجله تایمز نقش بسته بود و پدری را که دو پسر دلبندش را بر دوش می کشید و به سوی گورستان برای خاکسپاری جگر گوشه هایش با زانوانی خمیده و کمری شکسته گام برمی داشت؛ به یاد می آورم؛ بغضم می ترکد و خود را جای او می گذارم و فغان و آه از نهادم بر می آید.
دراین پنج سال ،بارها به بم سفر کرده ام.گرچه بسیاری از آن خرابیهای فیزیکی از چهره شهر زدوده شده است اما جای خالی عزیزان رفته از دست و از جمله ایرج بسطامی عزیز هیچگاه پر نشده و نخواهد شد.
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما,هم سوخته پروانه
یادشان گرامی باد و روحشان شاد و قرین نعمات بیکران درگاه حضرت دوست
باقی بقایتان و ................
علي : ساعت ۱:٢٠ ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧